یک زن سکوت کرده است، سنگین ولی زنانه
چون حس پرتغالی یک لمس جاودانه
افتاده از تب عشق در بستر عاشقانه
او کوچه های شب را با اضطراب بوسید
مثل خودم بغل کرد او را چه دخترانه
این شعر دست او نیست بی اختیار آمد
زخمی بدون مرهم در ضرب تازیانه
در بیت بیت شعرش، سقط جنین عشق است
وقتی که آسمان هم مهتاب را نیاورد
او خواست تا خدایی سازد درین ترانه
او هم خدای خود را چون من به قصه ها برد
حالا سکوت مبهم،...او...زن...عاجزانه
امشب شب غریبی ست، آن زن...سکوت...گریه
این شعر هم شبیه یک حس کودکانه