سفارش تبلیغ
صبا

یک زن سکوت کرده است، سنگین ولی زنانه

چون حس پرتغالی یک لمس جاودانه

او با زنان دیگر یک فرق کوچکی داشت

افتاده از تب عشق در بستر عاشقانه

او کوچه های شب را با اضطراب بوسید

مثل خودم بغل کرد او را چه دخترانه

این شعر دست او نیست بی اختیار آمد

چون طفل ناگزیری در بطن مادرانه

با درد هر سکوتش او زخم تازه ای یافت

زخمی بدون مرهم در ضرب تازیانه

در بیت بیت شعرش، سقط جنین عشق است

او عشق تازه می خواست از مادر زمانه

وقتی که آسمان هم مهتاب را نیاورد

او خواست تا خدایی سازد درین ترانه

او هم خدای خود را چون من به قصه ها برد

حالا سکوت مبهم،...او...زن...عاجزانه

امشب شب غریبی ست، آن زن...سکوت...گریه

این شعر هم شبیه یک حس کودکانه


نوشته شده در  سه شنبه 87/8/14ساعت  3:24 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]