سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

بنام خدائی که عشق آفرین است 

من غلام قمرم غیرقمرهیچ مگو           پیش من جزسخن شمع وشکرهیچ مگو
سخن رنج مگو،سخن گنج مگو         ورازین بی خبری رنج مبر،هیچ مگو
دوش دیوانه شدم،عشق مرادید وبگفت        آمدم نعره مزن،جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من ازچیزدگرمیترسم          گفت آن چیزدگرنیست دگرهیچ مگو


دنیایی که ما درآن زندگی میکنیم ،بهانه ایست برای  ژرف اندیشیدن،که آنوقت تاعرش رویم وچون ستاره های صبح هرروزجهانمان ودنیایمان راروشن کنیم خداوندادرعالم زر،خودت را به گوش جانمان خواندی ویقینمان دادی چون اینست که امروزجرعه به جرعه،لحظه به لحظه سنگین ترشدن رسالتمان رااحساس میکنیم
نفس ماانسانها درمرحله ذات خود موجودی بسیط ویگانه است وانسان همواره وحدتی بی شائبه درخودحس میکند ودرعین حال حقیقتی است دارای درجات ومراتب ،نفس درمرتبه حس ،حس است ودرمرتبه خیال،خیال ودرمرتبه عقل،عقل است ...وانسان همه اینها رادرک میکند به عبارت دیگر نفس اماره همان نفس لوامه است ونفس لوامه همان نفس مطمئنه ...امااینها هم دردرجات مختلفی هستند ودرجات آن هم مربوط به اینست که در،چه درجه ای ازتوجه وآگاهی وصفا وداشتن ایمان ویقین و امثال اینهاباشد والا همه یکی هستند واین نفس رامادرمرحله های مختلف سوق میدهیم
بعضی وقتهاکه کم هم نیست ،به شرارت فرمانش میدهیم ودرمرحله دیگرازشرّی که مرتکب شده ایم ناراحت میشویم وخود را ملامت میکنیم ودرمرحله های بعد آرام میگیریم واصلا،گردشر وبدی نمی گردیم
درصورتیکه ماهمیشه به عنایت خدایمان نیازمندیم ،خداآنچنان به مانزدیک است که آگاهیمان به خداعین آگاهیمان به خودمان است ووقتی می توانیم به خودمان آگاه باشیم که به خدا آگاهیم
یقیناهرکس خدارافراموش کند خودرافراموش کرده است وآنهنگام خودش رابازمی یابد که خدای خودش رابازیافته باشدکه اگرانسان خدایش رافراموش کند ،خودش رافراموش کرده است
بازنده بزرگ کسی است که خودش راباخته باشد ،وقتی انسان خودش راببازدآنوقت همه چیز راباخته است واگرخودش رابیابد آنوقت همه چیزرایافته است
درداستانهای سعدی داریم ،پادشاهی بودکه ازدارایی های زیادی بهره مند بود ،دشمنان پادشاه روزی به او حمله کردند ،جنگ سختی درگرفت پادشاه هم نذرکرد که اگربردشمنان پیروز شودهمه پولهای خزانه رابه فقرای مملکتش دهد ،اتفاقاپیروزهم شد ولی دلش نیامد که همه پولها ودارایی هایش رابه فقرابدهد پس علمای شهرش راجمع کرد وبا آنها مشکلش رادرمیان گذاشت تاکلک شرعی بسازند وازدین این عهدبیرون آید
دراین میان عالمی گفت این پول راصرف ارتش کن،ارتش شما ازهمه بیشتر نیازدارد
عالم دیگرگفت آقای پادشاه شماصیغه مربوطه مشروعه نذر راخواندی،؟پادشاه گفت :نخواندم ،وعالم گفت پس دیگرنذربرشماواجب الوفا نمی باشد ،خیالشان جمع شده بود که عالم دیگری گفت پادشاه خودت فکرکن،اگرفکرمی کنی که باز برای کاری به خدا محتاج می شوی ،اگرگذرپوست به دباغ خانه می افتد ،خوب،پولهایت رابده ومطمئن باش که اگرباخدایت معامله کنی بازخزانه ات راخدا،پر می کند ولی اگرمی دانی که باخداکاری نداری ،خوب نده

تونیکی میکن ودردجله انداز           که ایزددربیابانت دهدباز

خداوندا!!چه طورعاشقت نباشم درصورتیکه خود میفرمایی ،بنده من این جهان باعظمت رابرای تو خلق کردم،ولی تورابرای خودم ،بنده من


حال بیاازنوعمل آغازکن          باب عشق دیگری رابازکن
مابه توهجران ووصل آموختیم        مابه قلبت مهرراانداختیم
ماتوراباهربدی میخریم           تاتوراآخرسعادت میدهیم

وظبفه سنگینی بردوشمان است،استقبال ازمهمان،مهمانیکه چشم به راهش هستیم تاسفره دنیارا بر کرسی پادشاهی اوپهن کنیم ،که میگویند پیشباز اوبا عمل است ،متاسفانه مشکل واقعی ما دردوران آخرالزمان زیادی ظلم وستم وکمی دیندارها نیست بلکه حقیقت تلخ اینست که من به ظاهر دینداراسباب ظهور را کم میکنم
ولی عزیز زهرا،ما یک عمر داریم داریم به دنیا،همه بشر داد میزنیم آمدن مهمانمان نزدیک است ،بالاخره
می یاد ولی خدای من نکنه این مهمان عزیز خیلی طول بده وما.......

نشوم بجز از تو گدای کسی           بی ولای تو من نکشم نفسی

دل خود زده ام گره بر درتو           چه شوم برسم بر منظر تو

بخدا هستی همه هستم              به تو دل بستم ،به تو دل بستم

 

و در آخر

برجذبه هر نگاه مهدی صلوات



نوشته شده در  پنج شنبه 85/12/10ساعت  5:16 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]