سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
نفسهای به خم افتاده ام - دم مسیحائی


فردا چگونه خواهد بود ؟ دلم سرو سامان خواهد گرفت ؟


ماه آشتی خواهد کرد از بعد دلگیری اش با خورشید ؟


عشقهای نخواسته ، خواستنی می شوند ؟


در یای بی آرام آیا موجش مسکن ماهی های قرمز کوچک می شود ؟


موج بی آرام دل من چطور؟ دست از آغوش دریا می کشد ؟


تک درخت دشت سرخ قلبم ، بیقراری دلش پایان می گیرد ؟


قطره های اشک یاس وجودش بر پهنای صورتم شروع به غلتیدن می کند ؟


به پابوس مهربانی هایش می توانم قلبی دیگر نثارش کنم ؟


نفسهای به خم افتاده ام به امید دیداری دوباره همصدای ترنم گاهشمار ثانیه ها ، به تپش می افتند ؟


سرزمین من  آیا تقدیر بهانه برای رفتن و دل کندن شب می شود ؟ وسراب آن غروب به پایانش نزدیک می شود ؟


بیداد حسرتم در گذشت زمان تا کی خبر از پیچش امواج گیسوانش را بر گریبانم می دهند ؟


پی نوشت : نمیدونم از دل تنگی و  کم سعادتی ام  از عازم نبودن به مناطق جنگی ، این دلنوشته رو نوشتم و یا اینکه از همسفر نشدن با  اکثر رفقای خوبم . به هر حال امیدوارم به سلامتی و خوشی این سفر هم مثل سفر سال گذشته  به پایان برسه ، و خدا هم در سال جدید سعادت من رو بالاتر ببره . 


نوشته شده در  چهارشنبه 15/12/86ساعت  10:42 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]