سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

طرح مبارک معبر ، من رو به این فکر انداخت که دل نوشته ای هر چند کوتاه به پدر ایثارگرم وتمامی پدران ایثارگر وجانباز میهن عزیزم تقدیم کنم .

 

ومادرم آنروز که منتظر بدنیا آمدن اولین فرزندش بود ،به امید خدایش شب وروزها را در استرس واضطراب سپری می کرد .وهر لحظه آماده بود  که خبری از سلامتی پدر از طرف دوستی بشنود.که حداقل بگویند پدر زنده ست .

 

واکنون نامه هایت را که میخوانم که تاریخ نوشتنت همیشه یک هفته قبل از رسیدنش بود، به شما ومادر فداکارم افتخار میکنم . وآنزمان که بعد از تولد 19 روزه گی ام با لباسهای خاکی مرا در آغوش گرفتی.

                                                                            

چه دل بزرگی خدایت داد که سه روز بعد دوباره خانه را ترک کنی وسبزپوشانه راهی دیار خمینی (ره)شوی .ای سبز پوش سرزمین من ،تو را درود که سربلندی ام را مدیون توام .مادرم را درود که همگام تو در توکل

 

وحضور قلبت شریک بود .که اگر بدرقه چشمان امیدوار ودستان پر مهر او نبود ،قدمهایت هم حتی یک قدمی برداشته نمی شد .و اینبار برای با تو گفتن باید باور کنم ،شاید فرصت ماندنی باشد .که اگر باور شنیدنش تو باشی شاید ذوق گفتنش نیز باشد و اگر با تو بمانم شاید هوای خواستنش نیز.

تو ای زنده جاوید اینبار فقط میخواهم به حرمت قطره های خون مبارکت بر زخمهای تن رفیقانت مرهم گذاری

 

،اشکهای طغیان شده که تو را صدا می کنند زیر این آسمان بیکران ناجی باشی .که دیگر نجات دهنده ای نمی یابیم.

 

زمانه سختی ست ومن هنوز به این خوشم که زمین خوشبخت خواهد ماند . چه  بسا که بعد رفتنتان صدای خوشبختی زندگیها تنها صدای جیرجیرکهای تازه به دوران رسیده ست ،و موسیقی غمگینی که تازه مرا به خود می آورد که نگاهم را به تو سوق دهم تا بارانی از عشق را در دلم به جریان بیندازم .وچه خوب شد که تو نیستی تا ببینی سایه بان هایی که درست کرده ای را دیوارهای چوبی خیال سبزپوشان ، آلاچیق زده وفرشهای پهن شده اتاقکهاشان ، دیگر برگهای سبز درختان نیست .

ومن باور نمیکنم

که زمین بدوت تو ، خوشبخت باشد

اگر تو بخواهی

دلم میخواهد برایت برگها شوم

ای باور عشق

باید قدمم را راهی باشی

سکوت را بشکن ...............در درگذشت ساکت ثانیه ها

ومن باور نمیکنم

 

                                  

 

                                           
نوشته شده در  دوشنبه 86/7/2ساعت  2:2 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]