سفارش تبلیغ
صبا

سلام.اینبار متن متفاوتی رو نوشتم ،دوستای خوبم دعوت کرده بودند که تو طرح خاطره گویی از دوران مدرسه شرکت کنم .منهم دعوت نورالهدی وصبای عزیز رو به دیده منت گذاشتم وهر چند خیلی برام انتخاب

 

خاطره سخت بود ولی یکی رو محض دستور رفقا بیان میکنم .از آخرین دوران تحصیل ایام مدرسه یعنی پیش دانشگاهی که تازه وارد اون مکان جدید ومسوولین جدیدش شده بودیم .تو اون سال اتفاقهای موفقیت آمیزی

 

برامون می افتاد .برامون یعنی من ودوستان صمیمی .اون سال هم گروه والیبالمون تو شهر انتخاب شد ،هم گروه تواشیحمون از طرف اداره جایزه گرفته بود وهم از نظر تحصیلی وکارهای فرهنگی تو مدرسه منتخب

 

شده بودم .ولی یه روز خیلی سرد زمستان که تنهایی مسیر خونه تا مدرسه رو طی میکردم دیدم یه قسمت راهم رو به اندازه دو سه متری آب بند کرده .اصلا نمیشد راه های دیگه ای پیدا کرد .یه درختی هم یک قدمی من تو

 

آب ریشه داشت ،ولی زیاد به کارم نمی اومد یا باید قید خشک موندنم رو میزدم یا صبر میکردم کسی دیگه هم بخواد رد بشه تا حالا سنگهایی پیدا کنه وراهی درست بشه ازین آب .ولی دیگه داشت خیلی دیرم می شد باید

 

می رفتم .از عابرانی که بخوان هم مسیرم بشن هم خبری نبود .ناچار شدم ریسک کنم .وبرم وفوقشم کمی خیس بشم ..حرکت کردم .یک قدم بزرگ تا همون درخته رو برداشتم .محکم به درخت تکیه دادم .ولی تعادلم

 

داشت بهم میخورد .چون انگار درخت شاخه های نازکش خم شده بود .داشتن تمرکز غیر ممکن شد که نیفتم ولی اینکار رو کردم وبه هر سختی بود کنترلش کردم .سرووضع از همون یه قدم کمی تابلو شد ،به ناچار کیفم

 

رو تن شاخه گذاشتم تا کمی مرتب بشم .بعد قدمهای بعدی رو برداشتم یه ده قدمی بود که رسیدم به جاده خشک.خیالم راحت شد .طبق خواستمم زیاد خیس نبودم .دیگه باید منتظر ماشیم میشدم .تا زودتر ازین سرما

 

نجات پیدا کنم ..الحمدلله ماشین هم اومد ..ولی یه چیز همراه نداشتم .وای ی ی ی ، کیفم بود .رو همون درخته جا مونده بود .یه نگاه بدی به کیف انداختم ..نه ه ه ه ه ، یعنی دوباره باید تو آب میرفتم .حرکت کردم .آنچنان

 

لگدهای محکمی به آب زدم وخودم رو هم از لج خیس کردم تا رسیدم به کیف .برش داشتم ودوباره هم ........

ماشینه هنوز ایستاده بود .سوار شدم ورفتم .ولی خیلی دیر رسیدم .در ورودی مدرسه بسته بود .رفتم قسمت

 

اتاقک سرایدار ،اونجا رو چند تایی زدم .سرش رو آورد بیرون وگفت چقدر دیر کردی ،اجازه ندارم راه بدم .روم رو که طرفش کردم که خواهش کنم وتوضیح بدم .گفت ای بابا خانم.....شما هستین .چقدر خیس شدید

 

.بفرمایید .من متعجبانه وارد شدم .چون اصلا فکر نمی کردم من رو به اسم بشناسن ..تشکری کردم ودیدم که منتخب بودن زیاد هم بدک نیست .پارتیه خوبیه .

 

البته نمی خوام این نتیجه اخلاقیش  باشه .ولی واقعا یادش به خیر تمام هم وتلاشمون رو برا تحصیل به کار میگرفتیم .الان هم به گذشته درسی نگاهی میندازم خیلی بهم خوش میگذره .

 

قرار شد انگار از 5 نفر دعوت بشه .ولی نمی خوام دیگران هم توفیق اجباری به خاطر دعوت رودربایستی بیفتن وبنویسن .(مثل من) ولی بهشون میگم که هیچ انتظاری ندارم .فقط من باب اینکه نام ببرم میگم .

 

زیر آسمان خدا  و   استاد بزرگوارم آقای شب نوشت و آغاز راه و آقای خودنوشت و  بسم رب المعشوق


نوشته شده در  جمعه 86/6/30ساعت  9:44 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]