سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

طبیب روح مسیحا دم است ومشفق،لیک                      چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

می خواهیم دوباره گل محمدی ببوییم ،آماده هستید؟،پس مشام جان را اماده سازیم ............
شنیدید که میگن در کلاس عمر هر کسی را یکبار می نشانند و درس می دهند .وامتحان می گیرند .ما اکنون سر همان کلاس نشسته ایم .....!
ولی من انگار نه یکبار بلکه بارها نشستم وبرخاستم .چون خضری میخواهم حیاتبخش ،مگر نه اینست که وقتی خورشید تابان است ،لباسهای شسته را روی بند می گذاریم تا هم خشک شود وهم ضدعفونی گردد ؟من هم می خواهم دلم را  ازین خورشید تابان بی بهره نگذارم .بی بهره ها چشیدم تا که الان حقم دهی که قدرت را بدانم وبر من خرده نگیری .تو خورشید منی .تو خورشید تابان منی .دل من با تو به گرمی افتاد وضد عفونی شد،میبینی دیگر برای روحم مخارجها خرج میکنم ،میبینی که دیگر دردی در سر ودست وپای روحم حس نمیکنم ،درمانم بوده ای .وقتی باور کردم که دیگر از سقف روحم ،قطرات نومیدی چکه نمیکند .وقتی میبینم دیگر دیوار روحم از فرط کهنگی وفرسودگی ترک نمی خورد ،وقتی داخل خانه جانم ،رطوبت تیرگی را نمیینم ،چون تو را معمارش قرار دادم ،چون از اشعه های نورانی تو برای ترمیمش بهره ها جستم .
من اینک صاحب عنان روحم را بدست اوردم .تو کوک  بیدار باش ساعتم بودی ،به موقع به داد اختلال میان من وخدایم رسیدی . می ارزد ،می ارزد که فهمیدم انتظار فاطمه(س)از ما بیش ازین است
.
چون نداری درد درمان هم مخواه              
                                                     درد پیدا کن که درمانت کنند .


نوشته شده در  سه شنبه 86/5/23ساعت  9:53 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]