سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

در حال مدیتیشن صبحگاهی اش بود که دست قلاب کرده ام را از زیر بغل درآوردم ، غلتی خوردم تا شاید خواب از سرم رد شود ، امروز چه معصومانه تر  شده  بود ! کمی به چهره اش دقیق شدم ، کاش هیچ وقت موهای بلندش را جمع نمی کرد تا همراه حرکات آرامش بخش ورزشی اش موهایش هم به روی شانه اش افتاده بماند . دیشب او را بدجور لجانده بودم ! تمام حس های زنانه اش را برای لحظه ای خاموش کردم ، دست خودم نبود ! مدتی بود که حس می کردم در نهانخانه اش باخته ام . فقط می خواستم بفهمم من آیا هنوز مرد رویایی شبهای مستی اش بودم ؟


.
.
.


کاش آسمان ... در دیگر داشت ... و مرا ... به فضای دیگری ... دسترسی بود .


نوشته شده در  سه شنبه 87/2/3ساعت  10:57 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

یادداشت یابن مریم العفو را که نوشتم از طرف دوستان بزرگوارم نظراتی گذاشته شده بود که برحسب وظیفه در حدی به آنها جواب دادم ولی فضای وبلاگی را همانطور که در حد ادامه همچین بحثهایی نمی دیدم ادامه جوابها را هم همینطور . همه اینها ملزم به زمان دگریست که باید به بحثش پرداخت آنهم غیرفضای وبلاگی . درهر حال وظیفه ای بود که به دعوت دوستان و همچنین قرآن عظیم و پیامبر بزرگوارمان حس کرده شد که این همان وجه مشترک نوشته هامان بود . و مرادمان این بود که بدنیا بگوییم (( به روی خورشید  خاک نپاشید )) ، پاشیدن خاک به روی خورشید نه تنها به خورشید ضرری نمی رساند و نمی رسد بلکه به سرو صورت خودمان برمی گردد و همانطور که عکس العمل این فیلم را تنها در کشور خودشان اگر شنیده باشید که ملتشان وارد کردن قرآن بیشتری را کرده بودند و کتاب قرآن کم آورده بودند ، می توانیم نتیجه بگیریم که ((عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ))
1. به روی خورشید خاک نپاشید سخن زیبایی از صحبتهای آقای احمدی نژاد بوده در گفتگویشان در رابطه با کاریکاتور توهین آمیزی که نسبت به پیامبر پخش شده بود .
2. اینهم یادداشت کوتاه پست قبلیم که چون فقط براساس دل زده شده بود آنهم به یکباره ، اینجا آوردمش : انگار دیروز بود که تا  پیچک بویش پرواز می کردم ... من پر پرواز را از او گرفته بودم ، می خواستم و می خواست و می شد ... می خواهم و می خواهد و نمی شود ... شکستن باید داد . بغضی در گلویم مانده بود که شرم گل را دیدن هویدایش کرد ، ساربان ! ما را چرا از این مسیر آورده ای ؟
شاد بمانید و عاشق

 


نوشته شده در  جمعه 87/1/30ساعت  5:39 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()


دعوت شدنم به جریان موج نامه ای به حضرت مسیح باعث شد که نگاهی گذرا به فیلم فتنه و شخصیت و کارنامه کارگردان این فیلم ، جناب ویلدرز داشته باشم و حالا که این یادداشت را می نویسم می خواهم خلاف موج حرکتی کنم ، نه نامه ای به حضرت مسیح باشد و نه انتقادی به این فیلم . نه در مقام تحلیلش بر می آیم و نه این صفحه وب شخصی را مناسب صحبت کاملی درین راستا می بینم .
به نظر من یکسری قضایا در برنامه های سازمان یافته غرب وجود دارد که نباید در عملکرد این قضایا کلیشه ای عمل کرد و کلیشه ای ادامه داد بلکه باید با جواب و حرکت سازمان یافته تری به این قضایا پرداخت . برخوردهای تکراری و مشابه و بدون ریشه نتیجه ای جز خدمت به همان قضایا نخواهد داشت ، ریشه شناسی ازینکه چرا در مواجه با فیلم هایی مثل فتنه به این روز می افتیم ؟ اینها همان سنگهای میان راهند که قصدشان مانع حرکتمان است و ما با این عملکردهامان هم باعث کند شدن حرکت در مسیرمان می شویم .
من حمایتی از توطئه غرب نمی کنم ، من موافق سکوت نیستم و حتی نمی گویم که این حرکتهای بسیج وار دنیای وبلاگنویسی  نباید باشد  بلکه می گویم باید فکر کنیم و به جواب این سوال بیندیشیم که چرا توطئه ی غرب خواسته دینمان را خشن و خطرناک نشان دهد ؟ چرا توانسته بسیاری از جهانیان را هم بقبولاند ؟چرا می خواهد به قول خودش ایدئولوژی اسلامی مان را شکست دهد ؟ کجای دینمان را خشن دیده ؟
تا به حال فکر کردیم نکند ریشه این تصاویر خشن در متون دینی و یا عملکرد برخی از بزرگان دین و مسوولان مان باشد؟
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو ................گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
غرض اینکه هر چه ما همیشه غفلت کرده ایم دیگران با هوشیاری عمل کرده اند و هرچه ما کوتاه آمده ایم دیگران در دشمنی با ما به وحدت بیشتری رسیده اند . باید بدون تعارف بپذیریم که این تحقیرها و توطئه ها برای آنها حکم رسالتی را دارد که متحدانه در انجامش کوشا هستند اما پس کی خانه تکانی های اساسی یه ما ؟
و می گفت طبیب از سر حسرت ، چو مرا دید ..........هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
بیاییم نحوه دفاع و پاسخگویی ها را تغییر دهیم ، از خودمان شروع کنیم ، تا چه حد در جلوه دادن زیبایی های دینمان تلاش کردیم که با خشن معرفی شدنش این چنین می کنیم ؟



 


نوشته شده در  سه شنبه 87/1/20ساعت  12:15 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()


قاصدک از آنجا بر بالای شانه اش نشست که حرف دل می شنید و صداقت ، سفره دلی پهن بود و می پنداشت که سفره دیگری در کنار دلش آرام گرفته .

همیشه صحبتهایش از او بود ، از ابتدا تا .... نمی داند تا کی ... ولی طبق عادتی قدیمی هر شب صدایش می زد ، با او همصحبت می شد ، هر شبی که حتی یک ستاره هم  نوید صبح را نمی داد ، قبل از بستن چشمهایش به یادش می خوابید ، عادتی نیکو که هنوز ترکش نکرده است ...

برایش عجیب بود نگاه گرمی که در عشقی نهفته بود که بدون آنکه حسی ایجاد کند تنی را می سوزاند ، این برایش عجیب و دلچسب بود ، او از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق .

تمام این چیزها برای قاصدک یکطرف بود و آن غریبه یکطرف ....

قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای غریبه را در ذهنش تکرار کرد .

فاصله ها با حس قدمهایش شکسته می شد ...  بیمناک بود که چشمش را باز کند ...  پنداری درونش مانده بود ... در خود می تپید ...  به خود می آمد ... یادش نمی آمد چه چیز را با چه چیز می خواست تاخت بزند ... خواب و بیدار بود شاید .

قاصدک خوشحال شد ، خواست آرام بگیرد  اما  نیاموخته بود ...قاصدک خواست بگرید اما  نیاموخته بود  قاصدک هم خواست انتظار بکشد ، قاصدک  هم خواست که تحمل کند ، قاصدک خواست که بسوزد اما  نیاموخته بود ، قاصدک گفت : ای کاش حس عاشقی هم آموختنی بود و او نمی آموخت .

ته نوشت : کاش هیچ وقت وارد بازی کوچک شکست خوردگی اش نمی شد ...


نوشته شده در  جمعه 87/1/9ساعت  7:27 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

دیگر لازم نیست صدای پایش را گوش کنی ، بهار که دیگر پشت پنجره ات نیست ، او در کالبد روح و جانت وارد شده ، پس فقط در آغوشش بگیر و به اندازه ی دل یک تنگ کوچک ماهی هم شده ، او را بخواه !

اینها را گفت و با گریه ادامه داد : صبح شکوفا شدنش وقتی در پی اشعه های خورشید ، کودکانه تا سقف آسمان پرید ، آسمان ، خورشید را از او پنهان کرد . حتی وقت سکوت صبحگاهی اش ، پاورچین برای تماشای گل مریم رفت ، آنهنگام هم آسمان  به چراغهایش دستور خاموشی داد . انگار آسمان بهار ،  هم با خودش درگیر بود ، انگار ازینکه عشوه گریهای پاییز و زمستان به اتمام رسیده بود و به  دستان معجزه آسای بهار  رسیده بود ناراحت بود ، بغضی در گلو داشت و فقط فریادش میزد ، ای آسمان .................

و او مانده در پی سوالش که چرا بی عاطفه قامتی را مجاز شکستنیم ؟

و من در پی آرزویی از صمیم قلبم برای او که کاش دگر هیچ وقت مجبور نشود خنده آفتاب را روی تابلوی نقاشی اش زندانی کند .


نوشته شده در  جمعه 87/1/2ساعت  1:57 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]