سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

خدای من سلام !آشنای لحظه های محزونم سلام ! دیدی عاشق بی دست وپای وجودت دست از پا درازتر از هرشب پشت سایه های اعتماد بارانها ،سنگر گرفته وخجل از گناهان ،سر بزیر انداخته؟ .بغض گلویش

 

 ،حرفهای ناسروده دلش را شکسته چون حس میکند که اگر هنوز بارانی از چشمه چشمش جوشیدن میکند پس او هنوز عاشق است ومیتواند عاشقی را دوباره بپیماید .فقط خسته است ،فقط سرگردان شده

 

 

است ودر فاصله  رد پای حضورت گم شده  وگم کرده است  ،او هنوز عاشق است .همان عاشق شاعری که ستاره های تسبیحش که از سینه ریز پاره آسمان آبیش به هنگام طلوع تمام نمیشد .ای آشنای لحظه

 

های محزون من  !.......کز هر چه غیر توست من امشب گریخته ام ،باز آی ،ای آشنای من ،سیاهی مرا گرفت ،تا آنکه ((واللیل اذا عسعس والصبح اذا تنفس ))هر چه غیر تو بود از سرم گریخت ،اکنون بیا ،که غیر

  

تویی نیبست در  سرم .فقط ...........فقط قدمهایم ....نمیدانم آن قدمهای بلند در چه راهی شکسته اند؟که این چنین سردو خاموش نشسته اند .وجود نازنین هستی دستم را بگیر ،قدمهایم با من .آسمان

  

آبی ات را پیش رویم بگذار به کام رسیدنش با من ،که به کام رسیدنش همه شبها را قدر میکند ،پس تو ای شب تقدیر سلام .


نوشته شده در  دوشنبه 86/7/9ساعت  2:59 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

طرح مبارک معبر ، من رو به این فکر انداخت که دل نوشته ای هر چند کوتاه به پدر ایثارگرم وتمامی پدران ایثارگر وجانباز میهن عزیزم تقدیم کنم .

 

ومادرم آنروز که منتظر بدنیا آمدن اولین فرزندش بود ،به امید خدایش شب وروزها را در استرس واضطراب سپری می کرد .وهر لحظه آماده بود  که خبری از سلامتی پدر از طرف دوستی بشنود.که حداقل بگویند پدر زنده ست .

 

واکنون نامه هایت را که میخوانم که تاریخ نوشتنت همیشه یک هفته قبل از رسیدنش بود، به شما ومادر فداکارم افتخار میکنم . وآنزمان که بعد از تولد 19 روزه گی ام با لباسهای خاکی مرا در آغوش گرفتی.

                                                                            

چه دل بزرگی خدایت داد که سه روز بعد دوباره خانه را ترک کنی وسبزپوشانه راهی دیار خمینی (ره)شوی .ای سبز پوش سرزمین من ،تو را درود که سربلندی ام را مدیون توام .مادرم را درود که همگام تو در توکل

 

وحضور قلبت شریک بود .که اگر بدرقه چشمان امیدوار ودستان پر مهر او نبود ،قدمهایت هم حتی یک قدمی برداشته نمی شد .و اینبار برای با تو گفتن باید باور کنم ،شاید فرصت ماندنی باشد .که اگر باور شنیدنش تو باشی شاید ذوق گفتنش نیز باشد و اگر با تو بمانم شاید هوای خواستنش نیز.

تو ای زنده جاوید اینبار فقط میخواهم به حرمت قطره های خون مبارکت بر زخمهای تن رفیقانت مرهم گذاری

 

،اشکهای طغیان شده که تو را صدا می کنند زیر این آسمان بیکران ناجی باشی .که دیگر نجات دهنده ای نمی یابیم.

 

زمانه سختی ست ومن هنوز به این خوشم که زمین خوشبخت خواهد ماند . چه  بسا که بعد رفتنتان صدای خوشبختی زندگیها تنها صدای جیرجیرکهای تازه به دوران رسیده ست ،و موسیقی غمگینی که تازه مرا به خود می آورد که نگاهم را به تو سوق دهم تا بارانی از عشق را در دلم به جریان بیندازم .وچه خوب شد که تو نیستی تا ببینی سایه بان هایی که درست کرده ای را دیوارهای چوبی خیال سبزپوشان ، آلاچیق زده وفرشهای پهن شده اتاقکهاشان ، دیگر برگهای سبز درختان نیست .

ومن باور نمیکنم

که زمین بدوت تو ، خوشبخت باشد

اگر تو بخواهی

دلم میخواهد برایت برگها شوم

ای باور عشق

باید قدمم را راهی باشی

سکوت را بشکن ...............در درگذشت ساکت ثانیه ها

ومن باور نمیکنم

 

                                  

 

                                           
نوشته شده در  دوشنبه 86/7/2ساعت  2:2 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

سلام.اینبار متن متفاوتی رو نوشتم ،دوستای خوبم دعوت کرده بودند که تو طرح خاطره گویی از دوران مدرسه شرکت کنم .منهم دعوت نورالهدی وصبای عزیز رو به دیده منت گذاشتم وهر چند خیلی برام انتخاب

 

خاطره سخت بود ولی یکی رو محض دستور رفقا بیان میکنم .از آخرین دوران تحصیل ایام مدرسه یعنی پیش دانشگاهی که تازه وارد اون مکان جدید ومسوولین جدیدش شده بودیم .تو اون سال اتفاقهای موفقیت آمیزی

 

برامون می افتاد .برامون یعنی من ودوستان صمیمی .اون سال هم گروه والیبالمون تو شهر انتخاب شد ،هم گروه تواشیحمون از طرف اداره جایزه گرفته بود وهم از نظر تحصیلی وکارهای فرهنگی تو مدرسه منتخب

 

شده بودم .ولی یه روز خیلی سرد زمستان که تنهایی مسیر خونه تا مدرسه رو طی میکردم دیدم یه قسمت راهم رو به اندازه دو سه متری آب بند کرده .اصلا نمیشد راه های دیگه ای پیدا کرد .یه درختی هم یک قدمی من تو

 

آب ریشه داشت ،ولی زیاد به کارم نمی اومد یا باید قید خشک موندنم رو میزدم یا صبر میکردم کسی دیگه هم بخواد رد بشه تا حالا سنگهایی پیدا کنه وراهی درست بشه ازین آب .ولی دیگه داشت خیلی دیرم می شد باید

 

می رفتم .از عابرانی که بخوان هم مسیرم بشن هم خبری نبود .ناچار شدم ریسک کنم .وبرم وفوقشم کمی خیس بشم ..حرکت کردم .یک قدم بزرگ تا همون درخته رو برداشتم .محکم به درخت تکیه دادم .ولی تعادلم

 

داشت بهم میخورد .چون انگار درخت شاخه های نازکش خم شده بود .داشتن تمرکز غیر ممکن شد که نیفتم ولی اینکار رو کردم وبه هر سختی بود کنترلش کردم .سرووضع از همون یه قدم کمی تابلو شد ،به ناچار کیفم

 

رو تن شاخه گذاشتم تا کمی مرتب بشم .بعد قدمهای بعدی رو برداشتم یه ده قدمی بود که رسیدم به جاده خشک.خیالم راحت شد .طبق خواستمم زیاد خیس نبودم .دیگه باید منتظر ماشیم میشدم .تا زودتر ازین سرما

 

نجات پیدا کنم ..الحمدلله ماشین هم اومد ..ولی یه چیز همراه نداشتم .وای ی ی ی ، کیفم بود .رو همون درخته جا مونده بود .یه نگاه بدی به کیف انداختم ..نه ه ه ه ه ، یعنی دوباره باید تو آب میرفتم .حرکت کردم .آنچنان

 

لگدهای محکمی به آب زدم وخودم رو هم از لج خیس کردم تا رسیدم به کیف .برش داشتم ودوباره هم ........

ماشینه هنوز ایستاده بود .سوار شدم ورفتم .ولی خیلی دیر رسیدم .در ورودی مدرسه بسته بود .رفتم قسمت

 

اتاقک سرایدار ،اونجا رو چند تایی زدم .سرش رو آورد بیرون وگفت چقدر دیر کردی ،اجازه ندارم راه بدم .روم رو که طرفش کردم که خواهش کنم وتوضیح بدم .گفت ای بابا خانم.....شما هستین .چقدر خیس شدید

 

.بفرمایید .من متعجبانه وارد شدم .چون اصلا فکر نمی کردم من رو به اسم بشناسن ..تشکری کردم ودیدم که منتخب بودن زیاد هم بدک نیست .پارتیه خوبیه .

 

البته نمی خوام این نتیجه اخلاقیش  باشه .ولی واقعا یادش به خیر تمام هم وتلاشمون رو برا تحصیل به کار میگرفتیم .الان هم به گذشته درسی نگاهی میندازم خیلی بهم خوش میگذره .

 

قرار شد انگار از 5 نفر دعوت بشه .ولی نمی خوام دیگران هم توفیق اجباری به خاطر دعوت رودربایستی بیفتن وبنویسن .(مثل من) ولی بهشون میگم که هیچ انتظاری ندارم .فقط من باب اینکه نام ببرم میگم .

 

زیر آسمان خدا  و   استاد بزرگوارم آقای شب نوشت و آغاز راه و آقای خودنوشت و  بسم رب المعشوق


نوشته شده در  جمعه 86/6/30ساعت  9:44 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

 

 

 از ما نهـــادن سر بر خاک کوی معشوق

تـا او کــه را بخواهــد از خاک برگزیدن

همـراه شو عـزیز،تنها نمان به درد

کاین دردمشترک هرگز جدا جدا

درمان نمی شود

درمان نمی شود

 

واین فرمان پروردگار توست

و دیدی خدا من هم به حریم عبودیتت رسیدم واز رسم بندگی قدمی فراتر برنداشتم وهرگز یادم نرفت که بگویم

 ((بزن هر آنچه می زنی رضای من رضای تو ))

 

ولی تا کی عنان واختیار ما بدست تعارف ؟ترس وخجالت ؟پس کی صلابت ؟شهامت وشجاعت ؟

بیاییم برای دوستی مان چراغ قرمز داشته باشیم وبرای زندگی جهت نما !نترس !نترس! آنها که با روح آسمانی تو سازگار نیستند خویش تو نیستند و آنها که با طعنه وتحقیر تو را از آسمانی شدن باز می دارند بیگانه اند .

آزر هر کسی است که تو را از آذر عشق مانع است ،چه دوست ...چه بیگانه...چه آشنا...چه غریبه..

 

می شکنم هر آنچه مرا اسیر خود کرده .....

می شکافم زنجیرهایی را که قلب وروحم را با ظلمت گره زده .......

در هم می ریزم ساختاری را که مرا دشمن جانم ساخته.......

پاره میکنم تار عنکبوتهایی را که پلکهایم را به هم چسبانده .........

 

چه دلی دارم من

          مثل یک توده کاه

                                              هر نسیمی که وزد به همش میریزد

                                                         چه دلی دارم من......................


نوشته شده در  دوشنبه 86/6/26ساعت  2:57 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

پرواز را از یاد بردیم ،وچون مرغان حریص بی نوا هر روز گرفتار صدها دانه ودام فریبنده پر نقش ونگار شدیم .با گذشت زمان بال هایمان از دست رفت ،شوق پرواز در سینه هایمان مرد وآسمان از خاطرمان محو شد .وای که این انسان چقدر تکراری ست !نه؟ هدف اصلی مان را فراموش کرده ایم ودیگر با یاد آسمان هم به رحم نمی آییم .گناه چشم ودلمان را پر کرده است وخدا نکند به قلبمان مهر باطل بخورد آنهم نه یکبار .قلب که قفل خورد دیگر کاری از چشم وگوش بر نمی آید وآن وقت به ما خطاب می رسد وای بر شما ای غافلان که برای شما قلبهاییست که با آن نمی اندیشید وچشمی که با آن نمی بینید وگوشی که با آن نمی شنوید .

راستی در کدام دسته قرار می گیریم ؟کاش هر روز آغاز زندگی زمین بود وآغاز روزگاری نو .بیاییم ماه مبارک را بهانه کنیم ،کمی به عقب برگردیم ،حتی به زمان طوفان نوح ،من وشما هم می توانیم یکی از شخصیتهای آن زمان باشیم ،اگر ما جای مردمان آن زمان بودیم چه می کردیم ؟شاید دوست داشتیم جای پرندگان سوار کشتی باشیم که دیگر آرزوی پرواز هم به دلمان نماند ،شاید جزو مومنانش ،ایمان آورندگان به نوح ،که آنهم بعد 950 سال هشتاد نفر بودند ،پس حساب کار معلوم است ،جزو این دسته بودن احتمال ضعیف دارد .نکند مانند کنعان جوان باشیم ،مغرور وشیفته جوانی ودرک وفهم خویش ،و نوح حتی آخرین وابستگی ودلبستگی ومحبت پدری وفرزندی را هم به کار گیرد ،اما چاره ساز نباشد.خدایمان رحم کند که عاقبت به خیر باشیم .

و کاش نیاید روزی را که ندای کنعانی مان به گوش خودمان برسد ((یا ویلتی لم اتخذ فلانا خلیلا ))سوره فرقان آیه 28.

کاش از هم اکنون تلاش کنیم ورنگ خدایی بگیریم وهر روز به رنگی در نیاییم وهمچون کوه محکم وپا برجا چونان که با هر بادی نلرزیم .

وعشق همچنان باقیست .به امید پرواز .........................................

 


نوشته شده در  یکشنبه 86/6/18ساعت  8:38 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

عرفامون رو دیدید؟تا به حال به زندگیهاشون فکر کردین ؟

وقتی هرزگاهی برای نماز جماعت به حرم خانم فاطمه معصومه (س) میرفتم دم اذان آیت الله بهجت رو می دیدم .سر مبارکشون همیشه به پایین است و دائما در حال ذکر گفتن وبه حداقل صحبت بر عابران اکتفا میکند .جواب سلامی وصحبتهای اشاره ای،.یک نوع الهه تواضع وفروتنی ،الهه خدایی والهی .یا آیت الله مصباح یا حسن زاده آملی ،دیدار آنروزم با آیت الله حسن زاده آملی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم واز ذهنم بیرون نمیریزم.چون ایشان تنها بودند اصلا نشناخته بودمشان ،یه هو وقتی از همراهم شنیدم که ایشان آیت الله حسن زاده ست ،از آنهمه کرامتها وبهجتها ماندم .

براستی میان خدا وایشان چه میگذرد ؟ما که عارف نیستیم اما میخواهیم عاشق باشیم ،ما هم میخواهیم چونان انها بود ونبودمان را فدای او کنیم ،آیا میشود ما را هم صدا کنند همانطور که این عرفای شیدا را به سوی خود خواندند ؟

براستی زیباتر از این کرامتهای اخلاقی می یابیم تا بخواهیم تشویق شویم برای رشدو حرکت ومانند او شدن ؟.......

پروردگارا بواسطه نام پنج تن ما را مدد فرما وبر جوانی وخامی و فهم زودگذرمون بگذر وتوان مضاعف بر مشکلات سر راهمون قرار بده .

 

چون کشتی در دل طوفان یارا ،یارا

                                            دریاب ای ساحل دریا ما را ،ما را


نوشته شده در  سه شنبه 86/6/13ساعت  5:59 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

چهار پنج روز پیش رفته بود جمکران ،دم در مسجد به صاحب امرش میگفت آقا گداتر از من تابه حال اومده پیشتون ؟آقاجون خیلی خستم ،دیگه انرژی برام نمونده .الانم که خدمت شما داره میگه همون حرفا رو .خیلی خسته است خدا ،راستی خدا گداتر ازون اومده تا به حال دم خونتون؟تا به حال هق هق های صدادارش رو

 

شنیده بودی؟منکه با چشمام شاهد گریه هاش بودم باورم نمیشد .خدا عاقبتش چی میشه؟رحم کن به همه امیدش ،به جوونیش ،داره از دست میره .

خداجون من شاهد گریه های خیلی ها بودم ،گریه عاشقی که دست وپا میزد تا تو منجلاب شیطان اسیر نشه ویه طوری به خونوادش بفهمونه که کمکش کنن برای اینکه راهی رو که تا به حال رفته بود رو یه وقت بیراهه نره ،اما سودی نداشت .گریه جوون دیگری که به خاطر صداقتش نتونست ازدواج کنه وبه خاطر یه سری

 

مشکلات مونده بود تو تنهایی وفکر میکرد خیلی خسته ست .گریه جوون دیگری رو هم دیدم که به خاطر مریضی مادرش واینکه نمی تونست به خواستگارهاش جواب مثبت بده چون همشون با وجود این حرفش که نمی تونه مادر پیرش رو تنها بزاره وباید با اون زندگی کنه میرفتند .تازه باید امرار معاش زندگی روزانه

 

ومخارج مستاجری رو هم در می آورد .وچندها جوون دیگر .آره خداجون همه جوون بودن .به قول آقای قرائتی وقتی به همه افراد بگن بیاین مشکلاتتون رو تو یه میدوون خالی کنین وبعد هر کی هرمشکلی که دوست داره رو برداره همشون میرن رضا به مشکل خودشون میدن ومشکل خودشون رو برمیدارن چرا که

 

در مواجه با مشکلات دیگران مشکل خودش خیلی قابل هضم تره .ولی خدا قربون حکمتت اینا فقط بنده اند ،بنده معمولی ،بااین مشکلات امروز جامعه نمیتونن زیر بار این مشکلات طاقت بیارن .خیلی هم امان وتوکل قوی داشته باشن مثل همون جوون اولی صبور باشن وبا توکل ادامه بدن به زندگی ولی چرا خدا مشکلات بار

 

کاری باید بکنه که دیگه به همون توکل هم نشه اکتفا کرد ؟ خدایا کمکمون کن زودتر حاجت آهوی رمیده شده دلهاشون برآورده بشه

 


نوشته شده در  شنبه 86/6/10ساعت  8:23 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

   1   2      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]