سفارش تبلیغ
صبا

انا لله وانا الیه راجعون

 

مرجع عالیقدر عالم تشیع آیت الله فاضل لنکرانی ساعتی پیش به ملکوت اعلی پیوست

این غم بزرگ را خدمت رهبر معظم ومعزز انقلاب اسلامی ومراجع بزرگوارمان تسلیت عرض میکنم وامیدوارم غم آخر شیعیان باشد .وخداوند برایمان دیگر مراجع ونعمات ملکوت را نگه دارند .خداوند همه  ما رو عاقبت به خیر بفرمایند ان شاءالله .ضایعه بزرگیست .برا خودم که به شخصه این چنین است .بغض راه گلویم را بسته وکاش مجال گریه پیدا میکردم .ایشان اکنون از برهوت مهر وعاطفه گذر کردند وروزهای سرد وزمستانی را به سمت بهار وتازگی کوچاندند.چون این ساعت زیاد مجال فکر کردن ندارم نتوانستم مطالب بهتری از ایشان بدست آورم .ان شالله در فرصتهای بعدی .فقط  بزرگوار در زمینه های فرهنگی فعالیتهای بی شماری وچشمگیری داشتند .که اسم بزرگوار که می آید فعلا تنها این خصیصهشان مرا به خود آورد .اینها عمل کننده های واقعی بودند.از دیار فاطمی گونه  .به امید اینکه از رهروان واقعی ایشان قرار بگیریم به حق محمد (ص)وآلش صلواتی ختم بفرمایید .

 

یکبار به زندگی گفتم دوست دارم سخن گفتن مرگ را بشنوم ،زندگی صدایش کمی بلند تر شد و در گوشم گفت اکنون صدایش را می شنوی  .

روحشان شاد باد


نوشته شده در  شنبه 86/3/26ساعت  6:34 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

به غبار خاک پای تو ای عزیزترین که بی تو در صحرای دنیا سرگردانیم ،گر نیایی حقیر می میرم

عشق وعاشقیم رو باخدا رو میخوام طور دیگه ای به  متن تبدیل کنم .آنقدر خسته هستم ازین دنیا که از حرفهای صمیمی باخدایم سیر نشوم .صدای گرم وآرام پروردگارم است که تمام این خستگی ها واضطرابها را محو نابود میکند .خوشا به حالتان ......کاش دوزخ های دنیاییمان برزخ نبودند .بااین که میدانم این روحیه برای لقای پروردگارم مناسب نیست ولی شوقی دارم برای رفتن که هر آینه جان میدهم .تصور کنید اگر خود خدا در میان دلی جای گیرد دیگر از آن دل ،دل نمی ماند .میشود عرش الرحمان .تعجب نکنید این را خود خدا گفته ((لایسعنی ارضی ولا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن )) ((من نه در آسمان می گنجم ونه در زمین ،ولی دل بنده مومنم مرا در بر می گیرد .

قند در دلت آب نمی شود ؟حسرت وجودت را نمی گیرد ؟بشود درین غربت دنیا خدا را در دل جای داد ولی ...!می گویی چطور می شود ؟معلوم است دل من وتو جای نور است یا ظلمت ،هر وقت که دلمان را از کینه ها خالی کردیم ومهربانی ومحبت را در آن جای دادیم به همان اندازه نور خدا در دلمان تجلی میکند آنقدر که بلاخره خود خدا در آن وارد شود .

چقدر زیباست یک دل صاف

                                   یک وجود بی غل وغش

                                                    پاک وطاهر مثل آب واین صفت مردان خداست

 

وقتی دید آدم محدود وکوچک باشد ،وقتی استقلالی به اتفاق های دور وبر خود نگاه کند وآنها را تصادفی بداند ،وقتی هدف بالاتری را از جریان های زندگی متوجه نشود ،چقدر دچار دغدغه میشود ،اما اگر خود را نقاشی ای بداند که خداوند به دست خود آنرا نقش ورنگ زده ،آرام می گیرد .در تاریخمان بهترین حجتها را داریم برای بعضی ها که فقط دنبال بهانه اند وخیال خودشان را باایت توجیه ((نمی شود دیگه ،محیطم ناجور بود ،خودم که خیلی دلم می خواد ولی خانوادم نمی گذارند ،با من همراه نیستند ،ومی خواستم ولی نشد و.....))راحت کنند .خب حالا کمی بهتر نگاه کنیم .نگیم مگر می شود >؟چرا که نه !به وضع خودمان نگاه کن !بله دور نرو .همین من وتو .فقط چیزی که هست ،الحمدلله هنوز دستمان نیفتاده که اندازه آنان شویم .ولی به قدر خودمان دروجودمان در خانواده مان وبین اطرافیانمان برای خود یک فرعونیم .

اژدهای یخ زده ای که اگر آفتاب به او بخورد ومحیط برایش مساعد باشد (تیکه بزرگه دوروبریها گوشش است )).پس بخند ولی بااحتیاط تر وبگذارید منهم گریه کنم وقول میدهم آرامتر .

 


نوشته شده در  سه شنبه 86/3/22ساعت  3:36 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

 

((کسی که گرفتار است اصلا گرفتار نیست گرفته یار است )).هروقت کارش به جایی گیر میکند فوری مقابل خدا میشینه ومیگه :خداجون کاری داشتی ؟

من وتو چی ؟وضع خودمون رو چطور میبینیم ،هیچ احساس خلا یا نقصی نمیکنیم ؟یا فکر میکنیم کاملیم واحتیاج به چیزی نداریم ؟اگر اینطور است ،فکر کنیم وببینیم نکند با آب گل آلود سیراب شده ایم وحالا اگر آب زلال وگوارا جلویمان بگذارند دیگر احساس تشنگی نمیکنیم .((راستی مگر چند بار میخواهیم زندگی کنیم که همین یکبارش را هم با آب گل آلود رفع عطش میکنیم ؟))

یا نکند آنقدر سرمان شلوغ است که وقت نمیکنیم یک سری به خدا بزنیم بله !واقعا سرمان شلوغ است :درس وکار ومیهمانی ها وحرف زدن با دوستان ،تلویزیون ،خریدکردن و....اوه !اینهمه کار واگر در همه اینها هیچ مشکلی ودردسری برایمان پیش نیاید ،واقعا چقدر میخواهیم یاد خدا بیفتیم ؟اتفاقا وقتی نعمت دور وبرمان را گرفته وبی دردسر کارهایمان پیش میرود بیشتر احتیاج حرف زدن با خدا را داریم ،باید از او بخواهیم رهایمان نکند ،تا مبادا نتوانیم از عهده شکر نعمتها بر آییم .یااگر با صاحب نعمتها حرفی نداریم وخللی هم در کارهایمان وارد نیست ،بترسیم مبادا کاری به کارمان ندارد ورهایمان کرده است .

آیینه وجود خود ماست .ریشه غصه هایمان را در درون خودمان جستجو کنیم .آن ریشه واصل را رها کرده ایم ومدام به این وآن گیر میدهیم .راستی تا کی میخواهیم گیر بدهیم وگیر کنیم ؟شاید آنچه ما را اذیت میکند عکس العمل رفتار بد خود ماست .شاید ما محبوس پیامدهای اعمال وافکار نادرست خودمان هستیم .به آن ریشه واصل که در خود ماست کاری نداریم وبا پیله کردن ونگاه بدبینانه به دیگران نفس بدکار خودمان را فربه میکنیم وبخاطر نگرش منفی خودمان دیگران را متهم میکنیم .فرصت دهیم ذهنمان ردیابی کند وریشه مساله ها را دربیاورد .مشکل همیشه تقصیر دیگران نیست .این را بدانیم

کاش همه مان وارد سرزمین طوی میشدیم .ومانند حضرت موسی کفشهایمان را در می آوردیم وچون او که دهانش از بهت وشگفتی خشک شده وقدرت حرکت نداشت وسلولهای بدنش وحتی چشمهایش همه گوش شده بودند ومی شنیدند ،می شنیدیم .

(اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی و اقم الصلوه لذکری ):همانا من وتنها من همان الله هستم که معبودی جز من نیست پس فقط مرا عبادت نما ونماز را برای من بپادار .)کاش همه مان مانند او از بیراهه های زندگیمان چه راه هایی می یافتیم .

الهی توفیقمان ده تا با پرچمی از تعهد بر دوش ،تن پوشی از تقوا بر تن وعصایی از توکل در کف ،راه تکلیف پوییم ورضای تو جوییم ،در ایستگاه خلوص وخدمت فرود آییم وتنها در پیشگاه تو به سجود آییم .الهی در خشکسالی دل وقحطی عشق نم نم باران اشک را بر ما بیشتر ببار و معمار گریه وصال را برای آبادی دلهای خرابمان بفرست

التماس دعای فراوان .یازهرا (س)

 


نوشته شده در  سه شنبه 86/3/15ساعت  10:16 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

 

چه با وقار میروی به سمت جاده ها هنوز                 به امتداد جاده ای که هست تا خدا هنوز

سکوت میکنی چرا به پرسش همیشه ام                    چرا غریبه ای چرا ،چرا چرا ،چرا هنوز

من آن غروب مرده ام در امتداد زندگی                   تو ای طلوع صادقم صدا نکن ،مرا هنوز

که دور مانده ام جدا ،نمی رسم به جاده ها                به امتداد جاده ای که هست تا خدا هنوز

 

 

ای سفر کرده قلب من !ای گریز پا ،بیدار .ای شتابنده ،تشنه دیدار .آیا نمی دانی ؟هیچ خونی نیست که به رگهای مرده سر بزند ..............تا با تو همصدا شود .حتی نای من ،حتی نوای من .آن هم گرفته از اشک است این هم شکسته از اندوه .

ای سفر کرده !قلب من !ای سفر کرده هجرتی بگزین ........آرامش این فرشته زیبا را من دیده ام ،با جامه های سبز بهاری رنگ ،در بازی طلایی ماهی ها ،در اشک ابر ،زمزمه باران در گردش ،در ریزش

آرامش این نهفته پیدا را ،من دیده ام ،در آیه های روشن بی آهنگ ،در ساقه های سبز حقیقت ،در شاخه شکفته باورها ،در جوشش ،در جنبش ...من دیدم این فرشته بی آهنگ ،با جامه های سبز بهاری رنگ ،بر روی غنچه های یقین ،آرمیده بود .میدانم !میدانم رنج ها را چگونه باید نوشید واین درسی ست که تو آموزگارم بوده ای .یک جرعه از مدام ماتم تو ،گلوی عالمی را گرفته است .این رنج، رنج تمامی نسل هاست .من فریاد خسته دردم را ،که درد حقارت نیست از درس تو به زمزمه شوق کشانده ام .اگر خنده ام درد آلود است ،ملامتی نیست که اشکم سرشار از شادی است .در وسعت سبز تو ،حقارت رنج ها را دیده ام .ای آموزگار ظرافت تو این گونه رنج ها را تحقیر میکنی ؟همیشه تو را با خونی که از لبهایت می جوشید وبا دلی که از گلویت سر میکشید ،می شناختم .امروز می بینم تو تمامی قلبی بزرگ هستی ،نه در سینه شکسته من که در سینه هستی .

خون تو بر رگهای خالی من که عطش را تجربه کرده است ،سرشاری می بخشد .امروز تو همچون نوایی بلند نه در من ،که در نای هر ذره ،زمزمه می شوی .نگاه تو به آسمانی که ستاره هایش افسرده بود ،خورشیدها می بخشید وچشم تو در زمینی که سبزه هایش خشکیده بود چشمه ها آفرید

ای سایبان حلم ،ای قامت صبوری ،من را درین قیامت ماتم بپادار ..مردان راه نشسته اند .دستی باید .!

پدر مهربانم ،اگر روزی هدف زندگیم کمرنگ شد ،اگر از مشکلات زندگی شانه خالی کردم اگر نا امیدانه به زندگی نگریستم ،اگر روزی مرا خسته ورنجور می پذیرید ِمرا مانند همیشه که به گرمای دستت نیازمند بودم بپذیر که هنوز نیازمندم .نگذاریدزیر بار یک  سراشیبی دیگر زندگی خم شوم .

،

 

 

التماس دعا .یاعلی

                   


نوشته شده در  سه شنبه 86/3/8ساعت  10:40 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]