سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دنیا دنیا آْرامش ،تشنه توست ،ای باور حقیقت هستی ،دنیا دنیا آرامش نصیب توست ای کهکشان آرزو وامید .آری من اکنون از آرامشها می گویم از باور نبودنی که چون بودنش مرا مست وعاشقانه لبریز میکند ،قدمهایی رو بر روی قلبم حس میکنم که مرا تا کجاها که نمیبرد .تشنه ام ،تشنه ای که  آرزوی سیراب شدن را دارد .سیراب شدنی که خواهان بدست گرفتن تدبیر زندگی مان است .حقیقتا گیرم ،گیر ماندن ورفتن ،ماندن ورفتنی که اسیرانه من را نظاره گر است .به فرداها وآینده هایی که طعنه زنان برایمان می مانند وتنها صدای پای آنهاست که خانه هامان را جلا میدهد .

عابری را گفتم :اکنون بعد اینهمه مدت ازین سخنها خسته نشده ای ؟واو فقط گفت ای کاش با من بودی ،ومن دوباره تکرارانه پرسیدم :اکنون ازین سخنها خسته نشده ای ؟واو دوباره گفت :ای کاش با من بودی ومن از دست خلوتهای سهمگین او گفتم خدایا چه خوش بود که آسمان زمین من را نگین باران او میکردی .

آرامش این نهفته پیدا را من دیده ام ،در کوچه کوچه های نزدیک آسمان ،در شاخه شکفته باورها ،من دیده ام اورا که در بستر گرم ونمکین خود در همان خلوتگاه آرمیده بود .

میدانم چگونه او را بسترگاه باشم واین چیزی ست که تو آموزگارم بودی ،من فریاد خسته دردم را که درد حقارت نیست از درس تو به زمزمه هستی وشوق کشاندم .ودر آخر باید بگم :ردپای اشکهایم را بگیر تا بدانی کلبه عاشق کجاست .

 

یک سر موی دلبرم به یک جهان نمی دهم                        این دل پرشراره را به این وآن نمیدهم

حاصل عشق من تویی ناز مکن که دلبرا                       یک نفس نحیف تو به کهکشان نمیدهم


نوشته شده در  پنج شنبه 86/4/28ساعت  5:54 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

 

 

تا دیدمش به طرفش  رفتم وساکت وخاموش جلویش ایستادم .وبااین ایستادن خواستم اندکی آرام شوم گرچه میدانستم  خوشش نمی آید اما نگاه به او دلداریم میداد .التماسش کردم اما بی صدا ،واو نگاهی به من کرد وگفت ((امروز آفتاب را دیده ای ،پس از چه رو اینچنین در تاریکی غوطه وری ؟))ومن در پی آن بی مهری فقط سربزیر انداختم واز حرکت بچه گانه ام ،از خیره شدنهای چند دقیقه قلبم خجل شدم ودر جوابش گفتم :اشتباه کردم ،باز هم اشتباه کردم ،من فکر میکردم گم شده ام را پیدا کرده ام ولیکن تازه خود را گم کرده ام وخود را گمشده دیدم .

در پس نگاهش ودر پی رفتنم به او گفتم بدان ملکه در بالاخانه عطرآگینش تو را انتظار میکشد ،ای پهلوان رویاهای طلایی ام !امروز از برابر نگاه هایم میگذری ،بدان که من باز هم تلاش میکنم که در نگاه هایت اسیر باشم اما میترسم وترسم ازینست که گامهای سنگین تلاشم مرا دیگر یارای به عرش کشاندن تو را نداشته باشد.

 

                                          زسر خواهم گذشت اما گذشتن نیست از عشقت

                                                                              

                                                   حریم عشق را با همتی مردانه میخواهم

 

                             چودر آبادی ویرانسرای دل نمی کوشی

 

 

زآبادی شدم بیزار ودر ویرانه میگردم      

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه 86/4/20ساعت  11:36 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

به درد عشق بساز وخموش کن حافظ                      

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

 

سلام انسانهای صیاد ،بله همه ما صیاد هایی هستیم که در زندگی روزمره مان اهدافی را صید میکنیم .وبااو به زندگی ادامه میدهیم که حقیقتا اگر صیدمان نبود دلهامان برای گریه نیز گرفته بود وپی در پی ،بی سرانجام ،ردپای اشکهایمان را میگرفتیم وسرانجام ،بی سرانجامانه به عقب می نگریستیم .

ومن اکنون به عقبها می نگرم ،به عقبهایی که وقتی یادم  می آید خدارا شاکر میشوم که اکنون برای او گریه میکنم چون یقین دارم گریه ای که برای او باشد انرژی وآرامشش باز به خودم برمیگرددوآنروز من از کسی آموختم که اگر برای غیر او گریه کنم جز افسردگی وناراحتی نتیجه ای ندارد .هرچه به ظاهر آرامبخش باشد .

آری وقتی به گذشته برمیگردم امواجهای دریای افکارم را حمله ور به سوی خود می یابم ودستهای خالی ام را میبینم که به سمت تو درازند وحال را با چشمانی تار ونیمه باز می نگرم که چون از تبار پنجره های شکسته نالیدن ،خود عالمی دارد .

گفته بودی که ره عشق ره پرخطریست                       عاشقم من که ره پرخطری میجویم

در  رابطه با مطلبم ودرد دلم  سخنی رو از جبران خلیل جبران عرض کنم که  می فرمایند :تولد دوباره ام زمانی بود که جسمم دل در گروروح نهاد وبه یکدیگر پیوستند .

ومنهم  اکنون میگویم باید بار سفر بست باید ازین برهوت مهر وعاطفه رفت باید ازین خشکسالی مهروامید فرار کرد ،باید روزهای نفرت زده را ترک کرد .باید به شهر خیال وآرزو هجرت کرد وباید روزهای  سردو زمستانی  را به سمت بهار وتازگی کوچاند ،زندگی خالی از محبت ولبخند برای روحهای سرشار از رنج وتنهایی ،برای دلهای ظریف وشیشه ای اصلا خوب نیست ،مرگ آوراست

دعا کنیم در دوروزه دنیا همیشه عاشق بمانیم وشاد .یازهرا

هر معنی پیچیده در حرف نمی گنجد ،یک لحظه به دل درشو ،شاید که تو دریابی

 


نوشته شده در  شنبه 86/4/16ساعت  1:17 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

 سلام مادرم .از همین راه دور میخوام تبریکم رو عرض کنم .امیدوارم از من بپذیری.آهنگ وبلاگم تقدیم به شما مادر بزرگوارم وتمامی مادران .مادرکاشکی میتونستم یه آسمون نرگس ویاس تو دستات بنشونم .تقدیمت میکنم با عشق .از خداوند به همین روزهای عزیز طلب سلامتی شما مادران بزرگوار را خواهانم .دعام کن مادر .محتاج یک دعاتم .

 

همینکه نگار میرسید ،قلبها به تپش در آمده بود وخانه کوچک خدیجه (س)در سکوتی پرمعنا بی تاب وبیقرار به سر میبرد ونرگس نگرانش به انتظار مولودی مبارک اشک می ریخت .لحظه ها در تب وتاب بودند ،که خواهد آمد ؟چه خواهد شد؟آری دست تقدیر چنین رقم زده بود که صدیقه کبرا ،فاطمه زهرا (س)پا به عرصه زمین بگذارد که در همان هنگام نوشکفته گل رسول ،لب به سخن گشود وفرمود:

اشهد ان لا اله الا الله،وان ابی رسول الله سید الانبیاءوان بعلی سید الاوصیاءولدی ساده الاسباط ))

ودر آنهنگام بود که عرش وفرش ،زمین وزمان ،ملک وملکوت ،خاکیان وافلاکیان ،شادومسرور یکدیگر را به فرود مولودی بزرگ بشارت دادند.

 

 

 

 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

 

حالا به میمنت آن خجسته روز ،اینروزها را(( روز زن ))نامیدند .زنی که مقامش آنقدر والا هست که او را گشاینده در بهشت نامیدندچرا که فرمودند بهشت زیر پای مادران است .ولی همین من وشما تاچه حد در ارزش مقام مادرانمان توانسته ایم قدمی برداریم ،که بماند اینکه:اکثرا مقام یک زن را به فراموشی سپرده اند ،عمل هایی را می خواهند ودر برنامه شخصی روزمره انتظار دارند که حتی در وظیفه یک زن نیست .آیا مصداق اینکه فقط این هفته را تبریک بگوییم کافیست که باز هم بماند همین تبریک خشک وخالی را هم خیلی ها به فراموشی می سپرند یااینکه همیشه باید به این موجود عاطفی وحساس وانصافا خالص به دید دیگری بنگریم که هیچ وقت احساس خلا وپری نکند

خلا وپری ؟به نظرتان باهم سازگارند ؟اصلا مگر می شود کسی در آن واحد هم احساس خلا کند هم احساس پرشدن؟ولی میشود ،این احساس در خیلی از خانمها بوجود امده که درمانش را نمی دانند .فقط به این اندازه میدانند که زن هستند وباید زن گونه آرامش دهند حتی اگر خودشان کوهی از سنگینی باشند .اینها همه حرفهاییست که در درد دلهای زنان بی شماری شنیده ام ،حالا خودتان قضاوت کنید مقام زن در چه حد قابل اجر وپاداش است ؟

من در همینجا به تمامی بانوان قهرمان جامعه مان روزشان را تبریک عرض میکنم وامیدوارم در تمامی حرکات ونفس نفس زحماتشان برای آرامش کانون خانواده ،اجرشان با خانم حضرت فاطمه زهرا (س)باشد .

التماس دعا .یازهرا


نوشته شده در  دوشنبه 86/4/11ساعت  9:41 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

تقدیم به عزیزی که مشکلاتم رابااو سهیم کردم ودر همین جااز او قدردانی میکنم،باافتخار هم می گویم اینها ثمره زحمات اوست

((ان المومن اشد من زبر الحدید ان زبر الحدید اذا دخل النار تغیر وان المومن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم یتغیر قلبه ))(سفینه البحار،جلد اول)

افراد باایمان از قطعات آهن محکمترند ،چه اینکه :آهن هنگامی که وارد آتش شود ،تغییر میکند،اما مومن اگر کشته شود وسپس زنده گردد وباز کشته شود ،تغییری در روحیه او پیدا نمیشود .

وقتی فکر میکنم زندگی سراسر مجموعه ای از مشکلات ومسایل پیچیده به خوداست وماها  در مقابله باآن مشکلات با روحیات مختلفی که داریم چه عکس العملی نشان میدهیم؟فقط خواندیم ومیدانیم افراد کم استقامت بزودی در برابر آن زانو میزنند وصبرشان را تمام شده میبینند واز میدان فرار میکنند ،اما آنها که در پرتو ایمان ،فقط  ایمان استقامت دارند به هیچ وجه تسلیم انبوه مشکلات نمی گردند واگر هم مشکلات انها را تسلیم کند چون ایمانشان به انها این اجازه را داده که در همه کارها از او مدد بگیرند از هیچ تلاش وکوششی بی حرکت نمی نشینند واز حوادث نمی هراسند وسرانجام پیروز می شوند

 

رندی وعاشقی وهمت ایامم بود

                                            شیوه ای گر کند آن عهد پریشان ،دم نزنم

 

آنها میدانند در راه اطاعت فرمان خداوند ،درراه پرهیز ودوری از گناه ودرراه سربلندی وعظمت همیشه

 

موانعی وجود دارد ورسیدن به این افتخارات نیازمند به فداکاری وایستادگی در برابر هوس های سرکش ودر برابر مشکلات است .

تاحالا شده بریم تو مجلس خدا وبگیم خدایا آنقدر هم قبولت ندارم ؟خوب،به نظر شما چه کسانی این حرف رو میززنند ؟کسانی که امید به خدا در کنه زندگیشون از بین رفته ،الان اگه به ما بگن خدا میخواد ما رو از مستشهدین امام زمان قرار بده چه عکس العملی نشان میدهیم ؟اولین چیزی که خود من میگویم ،میگم :ای بابا من که پروندم خیلی سیاهه ،تازه اگرشم خدا بخواد وپرونده من رو سفید کنه ،لیاقتش رو ندارم .

اینجاست که بزرگان میگن اینها همه امید نداشتن به خداست وامید نداشتن به خدا هم یعنی اینکه خدا رو قبول نداریم که هر کاری از دستش بر می یاد پس باید به خدامون در همه مراحل امیدوار باشیم که اگه نداشته

باشیم  ،یه طورای به اون بی احترامی کردیم

حجاب چهره جان میشود غبار تنم                          خوشادمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای من خوش الحانیست                    روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم ،کجارفتم                           دریغ ودرد که غافل زکار خویشتنم

 

من از بهترین دوستم یاد گرفتم که تنها بندگی خداست که هرچه بیشتر بشه عزت آوره ومیشه با یه هدف خالص ،ادامه راه داد وتمام مشکلات رو زیبا دید

ایکاش در چشمهایت تردید را دیده بودم                   یااز همون روز اول از عشق ترسیده بودم

انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من                  تو عاشق من نبودی ودیر فهمیده بودم

تو اهل آن دور دستی من یک اسیر زمینی                      عشق زمین وافق را ایکاش سنجیده بودم

 

همیشه پایدار باشید وشاداب .یازهرا              

                                                     

 


نوشته شده در  پنج شنبه 86/4/7ساعت  9:8 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

چند گویی که به پیری رسم وتوبه کنم؟                      چه کنی گر به جوانی به لحد درمانی

 

((فبادروالعمل وخافوابغته الاجل.....))،((به سوی عمل بشتابید وازفرا رسیدن ناگهانی اجل بترسید.))

سلام .حتما همه شماها فقدان جوانان ناکام را دیده اید .جوانانی که در بهار زندگی جان میبازندوخانواده ها را داغدارفقدان خویش میسازند ،نشان میدهد که سنت الهی وقانون حتمی مرگ پیروجوان ،فقیر وپولدار وزن ومرد وزشت وزیبا نمی شناسد وطبق آن ضرب المثل فارسی ،((شتری است که جلوی هر خانه ای می خوابد )).ولی عاقلان باغافلان این فرق را دارند که هوشیاران عاقل ،خود را برای آینده قطعی آماده می کنند واز عمر وجوانی بهره می برند ،اما غافلان جاهل چون من ،بی خیال عمر می گذرانند وناگهان می بینند به آخر خط رسیده اند ومجالی برای هیچ کار نیست وباید از قطار عمر پیاده شوند

گرگ اجل ،یکایک ازین گله می برد 

                                               این گله را ببین که چه آسوده می چرد

از توصیه های حضرت امیر به فرزندش چنین است :

((پسرم بسیار به یاد مرگ باش وبه یاد آنچه پس از مرگ برای تو پیش خواهد آمد ،چنان باش که وقتی مرگ به سراغ تو آمد ،از غافلگیر شدن رها شوی وکمر خود را برای دیدار با آن بسته باشی ،چنان مباش که ناگهان به سراغت آید وبر تو غالب وچیره شود ))

بر لب جوی نشین وگذر عمر ببین

                                             کاین اشارت زجهان گذران ما رابس

من شدم خلق ،که با عزمی جزم

پای از بند هواها گسلم

بادلی آسوده

فارغ از شهوت وآزو حسد وکینه وبخل

در ره کشف حقایق کوشم

شمع راه دگران باشم وباشعله خویش

ره نمایم به همه ،گرچه سراپاسازم

شد چنین زاید بیهوده وبی جوش وخروش

عمر برباد وبه حسرت خاموش (1)

 

هیچ کس آب زلال را در کویر نمی ریزد وهدر نمی دهد .بیهوده صرف کردن اوقات عمر به سان هدر دادن آب در شنزار کویر است ،اما بهره وری از آن چونان ریختن آب به پای گل ودرخت ومیوه است .آنکه حساب عمرش را نداشته باشد ،وقتی متوجه باختن می شود که کار از کار گذشته است وبا حسرت واندوه می گوید .:

 

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم ،به چه ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل ،نوجوانی باطل ،وقت پیری غافل

_به زبانی دیگر _:

کودکی در غفلت

نوجوانی شهوت

در کهولت حسرت .(2)

 

 1:نسرین صاحب

2:جواد محدثی


نوشته شده در  جمعه 86/4/1ساعت  5:22 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]