سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

عرفه هم در کوچه‏های نزدیک رسیدن ست. امسال هم عرفه تشنه اشکهامان ست . امسال هم عرفه می‏خواهد مشتاقان خدا را دیوانه‏وار نظاره کند. عرفه ! تو پناه‏گاه منی ، ولی من هنوز در کوچه‏پس‏کوچه‏های تنگ وتاریک دلم سرگردانم ، هنوز دل‏تنگم  وپر از سوال‏های بی‏جواب دلتنگی ......

خیلی بعید ست که روزی که نفس نفس فرشتگان  همراه انسانها به ندبه واستغفار ونیایش در می آید یا  روزیکه شاید مهدی فاطمه (س) لبیک گویان به دور قبله در حال طواف باشد ولی نه شاید ایشان هم مانند جدشان مولایمان حسین (ع) ترک عرفات وحج کند و در جای دیگر ،در میدانی دیگربه شیوه ای دیگر  حج وعرفه ای به جا آورد .

وقتی حسین فاطمه (ع)  عرفات رو بخاطر میدان عمل ومبارزه وآموزش درس خودسازی ترک کرد واینها را از واجبات حتی  آن لحظه دانست شاید برای ما کافی باشد که عرفه فقط ندبه وتوبه ظاهری زیر سقف آسمان نیست .

نمیدانم ولی یقین دارم حج ظاهری ، طواف وعرفه همه بهانه ست !

مهم اینست  که کعبه عشقمان  را در دلهامان پیدا کنیم وهمیشه در گرداگردش در حال طواف باشیم .کاش حاجی عشق شویم وعشق را برای همیشه پیدا کنیم .


نوشته شده در  سه شنبه 86/9/27ساعت  3:42 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم‏تر می‏شود ، دل است ! دل آدمی‏زاد را باید مثل انار چلاندش ، ولی آقای درویش مصطفا ! ...دل آدم ... مثل ...اناره ...درست ...باید چلاندش ...درست ...حکما شیره‏اش مطبوعه ...درست (بغضش ترکید : به خون‏آب‏های روی دیوار نگاه کرد ) اما ...اما دل آدم را که می‏ترکانند ، دیگر شیره نیست ، خونابه ست ...باز هم مطبوعه ؟...

به غریقی که تازه از آب درش آورده‏اند ، نمی‏گویند که این هوا چنددرصد اکسیژن است چنددرصدش نیتروژن ، می زنند توی سینه‏اش ،یعنی نفس بکش .همه این‏ها  جملات آشنایی هستند .

مدت‏ها بود که درمورد ((من او ))ی رضا امیرخانی شنیده بودم، زمانی که بصورت هدیه از عزیزی دریافتش کردم، بی بروبرگرد، بدون معطلی، یا علی مددی گفتم. خواندنش را شروع کردم . فصلهای مختلف کتاب ((یک او ، دوی او ، سه ی او ، چهار او ، پنج من ، شش من ، هفت او ، هشت او ، نه من ، ده من ، ده او ، یازده او ، یازده من، من او )) و حتی فصل سفیدی که قبل از ده من بود سراسر نور و عشق بود. چه مضمون‏های زیبا و عاشقانه‏ای در بند بند سطورش حکم‏فرما بود .

جوانی که به  عاشقی شهره بود به خدمت شیخ رسید، شیخ ورا گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست ؟ جوان گفت : شمه ای از آنست ، در طشت آب نقش ماه می‏بینم . شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت ، سر به آسمان می‏کردی وخود بلاواسطه، ماه را می‏دیدی .

آینه هروقت هیچ نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی‏نقص برمی‏گرداند ....آن‏روز خبرت می‏کنم تا با آینه وصلت کنی .

سیبی که برسد حکما خودش می افتد ، یابادی می اندازدش ، یا کسی درخت را تکان می‏دهد ، یا...این‏ها اصل نیستند ،اصل، سیب رسیده است که حکما خودش می‏افتد ...

این‏ها نمونه ای از بندهای پرمفهوم و عمیق این رمان بودند که فکر کنم باید ماه‏ها نشست و ریزبینانه درخود حلاجی کرد. کجا بودم؟ عاشق را می‏گفتم یا من او را یا علی را یا مهتاب را ، یا خودم را یا او را ، آبشار قهوه ای را یا درویش مصطفا را و یا پیرمرد وپیرزنی که 20 سال مات نگاه هم بودند و ازدواج نکردند را .نمی‏دانم ولی می‏دانم به قول نویسنده عاشق کتاب ((من او )): عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکما عاشقه ، نفسش هم تبرکه .......

تقدیم به عزیزی که هدیه‏ام نمود 

هوار تا دعا محتاجم . یا علی مددی

 

 


نوشته شده در  پنج شنبه 86/9/22ساعت  3:40 عصر  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

عاشقانه برگزیدمت ، عاشقانه  فرمانش دادم تا حتی پلکی هم از رویت برندارد اما عمل نکرد ،نافرمانی اش برایم سخت آمد ،درست هنگامی که باید می دید ، بسته شد ، سر به زیر انداخت ،نگاه هایی را که منتظرش بودم را از من دریغ کرد ، سوالم این بود ، دردم این بود ، عصیانم ازین بود ، تا اینکه دلم از او پرسید ، وجواب شنید می خواستی نظاره گر باشی که حس چشمانش مرا با خود به ناکجاها می برد ،می خواستی اسیریم را نظاره گر باشی ؟

تو می خواستی وقول دادی او را همسایه مژه هایم کنی اما میدانستم برای تو هم عمل قولت سخت است ، یک نگاهم به او برایم وبرایت کافی بود تا تمام عمر حسش را داشته باشیم ، اما قلبت همچنان مرغ وحشی به دست وبالم افتاد ومن ............نجوای دیگر کردم ،  سرم می رفت ، چشمم سخت می جوشید ومانند قلبم که چونان مرغ وحشی نافرمانی اش برایم سنگین بود ،بال وپر زدم ، آآااااااه وزمانی  را که پشت سر گذاشتم را مروری کردم ،چشمانم را بستم ،نگاه هایش را دیدم ،چه حرفها که نمی زد چه سکوتها که نمی کرد ، سکوتش مشعل من بود ، سکوتش نور می پاشید ، او باعث شده بود سیاهی  های قلبم زود ،خیلی زود ، می مردند  وشادی بر وجودم سایه انداز شد ، قلب عاشقم آرام لرزید ، او قلب تارم را از مردن نجات داد ومن را که سخت در پیکار بودم با آنچه بودم وهستم وآنچه که میخواهم باشم ، رنگ دیگر داد .و اینک من به دحواالارض زمین قول میدهم که مجنون بمانم .

 

 

 


نوشته شده در  پنج شنبه 86/9/15ساعت  11:37 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

سلام

وقتی دو روز بعد از میلاد حضرت فاطمه معصومه (س) مطالب نشریه الکترونیکی چارقد روی سایت قرار گرفت،دیدم بد نیست  که نوشته ای رو مبنی بر هدف این نشریه وهمکارانش در وبلاگم بگذارم .اول هنگام بر این شد حلقه ای از گل دختران وبلاگنویس طی هم نوشتی اینترنتی نوشته هایی را تحت عنوان نشریه بنویسند ،آنها شروع به نوشتن کردند ،آغاز کردند برای ملتی که دوستشان دارند ،نوشتند برای دلتنگی ها وناگفتنی هایشان ،نوشتند به امید نظاره گر بودن بیشتر روشنایی در شب ،نوشتند برای ترجمه کردن فرداهاشان ،نوشتند برای درهم ریختن دیوار تیرگیها ،و در آخر نوشتند برای قدم اول .

اهداف عالیه شان آنها را به ماهنامه ای سوق داد برای علاقه مندان به حقایق دیدگاه زنان ودختران وفراز ونشیب های راه دخترانه شان .با تلاشهای بی وقفه همت همکاری جمع آوری شد ،متنها نوشته شد ،ویرایشگرانه تایید شد و با تکیه بر خانم فاطمه معصومه (س) اولین شماره از این نشریه دخترانه چارقد بوجود آمد .لازم میبینم از همکاری وزحمات چند تن از آقایان بزرگواری که در ایجاد و پیشرفت این نشریه سختی ها وزحماتی را متقبل شدند ومیشوند کمال تشکر رو داشته باشم وهمچنین برای اعضای تیم این نشریه هم آرزوی موفیقت روز افزون .

 


نوشته شده در  یکشنبه 86/9/4ساعت  12:5 صبح  توسط سمیه ملاتبار 
  نظرات دوستان()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آتش بدونِ دود
با احترام به آیه اَلَست
مرد ِ پابه ماه
چادر مشکی ِ خود را بتکانی در باد...
از خودکشی ِ شخصیتی حرف میزنم...
ران ِ ملخی از موری ناتوان
با چادری که تر شده از داغی ِ تنم
[عناوین آرشیوشده]